شاهدخت سرزمین ابدیت
یک موجود عجیب دیدم... شاید بگویی یک دیوانه یا یک موجود استثنایی! از زیر پل یک دسته گل تکمه ای خرید و با من سوار اتوبوس شد. لبخند میزد...مدام لبخند میزد. یک شاخه گل را از دسته گلش بیرون کشید و آن را به زن میانسالی که کنارش نشسته بود داد و خندید و با او گفتگو کرد. وقتی از اتوبوس پیاده شد هم به آقای راننده خسته نباشیدی گفت و شاخه ای گل هم به او داد...راننده که به نظر می رسید مرد بداخلاقی باشد با صدای بلند و کلفت(از ان هایی که ادم در حالت عادی حرف زدنشان هم از جای خود می پرد) تشکر کرد و بلند خندید. با او هم مسیر بودم.... قدری پیاده رفت و شاخه ای گل را از دسته گلش بیرون کشید و به زیر برف پاک کن ماشینی سفید رنگ گذاشت. و چند قدم جلوتر در حالی که با گوشی حرف میزد و می خندید به کودک نوپایی که حرص مادرش را دراورده بود و حرف او را گوش نمی داد نیز شاخه گلی داد...کودک خندید و به سوی مادرش رفت و هر دو خندیدند... و سپس با دسته گلش رفت که رفت....رفت تا شاید باقی گل هایش را به کسی دیگر ببخشاید یا هدیه دهد.محو شد از روی زمین شاید... لبخند میزد...اما از غم این کار را کرد یا از شادی؟! دیوانه بود یا استثنایی؟! این روزها دیگر چه کسی به غریبه های خیابان چه مرد و چه زن با یک شاخه گل لبخند هدیه می کند؟مردم درباره اش چه می گویند؟ من که فکر می کنم دیوانه بود...دیوانه حالم امروز پر از بودن توست... که بنشینی کنارم رو به آن دیوار همان دیوار پر از پنجره های چوبی و من از کودکی ام با تو سخن ها گویم از همه ناگفته ها...از همه آرزوها دست هایم باز است... و پر از خواهش تو... و پر از عطشی که دستان تورا می خواهد گفته هایم این است: که تو این جایی و هر لحظه دلم می خواهد دست خود را به تمنای رسیدن به تو پرواز دهم اما...سرنوشت می گوید... این رسیدن را بارها...خودش از کف دستان زمین خط زده است و همین تقدیری است که به اندام نحیفم لرزه می آویزد ناگفته هایم را...تو بگو آرزوها به کنار من فقط می خواهم که به دیوار تنم سنگ زنم و از این همه سنگ...این همه آهن که چه تنگ بر تنم چسبیده اند روح این کودک پنج ساله ی خود را رهایی بخشم و از آن در پشتی گذرم... بروم روی قطار...تا که باد مخمل روی سرم را بنوازد چون تار و از این حسی...که هم اکنون پر از بودن توست پر و خالی گردم حالم امروز پر از بودن توست همه ی حسم توست... من کجای این قصه گرفتار شدم؟! ــــــــــــــــــــــــــــــــ تلخ شدی سارا...خیلی تلخ ۱۹:۱۹ / ۲۰:۲۰ / ۲۱:۲۱ ....به یادته...یا شاید این قراریه که فقط سارا گذاشته؟! یعنی:به یادشی... ۲:۴۵ اخرین ساعتیه که قبل از خواب غافلگیرانه روی صفحه ی گوشیم می بینم(۵شنبه بامداد-شب قبل از پیاده روی بلاگرها) صبح ساعت ۶ از خواب بیدار می شم :دوش می گیرم/ موهامو خشک می کنم/وسایلم و اماده می کنم/میرم تو انباری دنبال کتونیام که ۲ ماهیه مفقود شده(یعنی در اثر نقل مکان نادرست بابام به نمیدونم کجا دیگه ندیدمشون) که پیداشون نمی کنم و به این فکر میفتم که کتونی دیگه ای بپوشم/صبحانه می خورم و ساعت ۷:۵۵ از خونه بیرون میزنم ساعت ۸:۱۰ با رویای نیمه تمام تو ایستگاه امام خمینی قرار دارم(فقط من میدونم که رویا می خواد بیاد .به همه گفته که نمیاد) ساعت ۸:۲۰ (تاخیـــــــــر!!!)من و رویا همدیگه رو بعد از تقریبا ۴ سال می بینیم.از نظر من تغییری نکرده و هنوز همون رویای نیمه تمامه که شاید کمی از نیمه بیشتر شده باشه(خوب بالاخره اونم ۴ سال بزرگتر شده دیگه) ولی از نظر رویا من خیلی تغییر کردم و بزرگ تر شدم(یه چیزی تو مایه های :کوچولو بودی بزرگ شدی ناقلا......اون قدی بودی این قدی شدی ای بلا....) توی مترو به گل یخ زنگ میزنم و فاطمه می گه که خواب مونده و چیزی حدود ۱:۳۰ از ما عقب تره و نمیاد. از قطار پیاده و سه تایی از ایستگاه قیطریه خارج می شیم و با نگار نیک نفس و بچه های تورلیدر سلام احوالپرسی می کنیم.ساعت ۹:۱۰ است.(قابل توجه دوستان که قرار بود ساعت ۸:۳۰ کنار ایستگاه مترو قیطریه باشیم سوار ون می شیم.اقاهه راننده خیلی خیلی عصبانیه...هی می گه ... هی ما جواب میدیم...هی اون...هی ما... (عکس کاملا دزدی از وبلاگ نگار نیک نفس :دی عکاس خودش بوده اسمش هم اونجا هست) واسه از دل اقاهه راننده در اوردن=اقاهه راننده ... اقاهه رانند...یالا بزن تو دنده...میریم به بام تهرون...اقاهه راننده..... بهنامترین زنگ میزنه به نگار و بوق بــــــــوق بوقققققق بوووووق(سانسور) ۹:۳۰ جلوی در اصلی بام تهران...مسعود و مهدی یزدی از ساعت ۸:۳۰ منتظر ما بودن. میریم بالا....از همون اول یه سری از بچه ها هر ۵ دقیقه یه بار می گن: صبحونه...صبحونه...صبحونه(تکرار جهت درک این احساس که یه دارکوب هی به گیجگاهتون نوک می زنه) بهنامترین توپ والیبال اورده(من بعد از بازی روش یه اسکلت نقاشی کردم) و وسط راه بچه ها همه جور بازی ای باهاش می کنند(والیبال/فوتبال/قل بده و...) بعد از پیاده روی ساعت ۱۱ رفتیم و به اسم صبحونه یه چیزایی خوردیم....البته به اسم صبحونه چون تنها کسی که چیزی شبیه صبحونه خورد بهنامترین بود که نیمرو خورد(یکی بستنی یکی دلستر...اصلا یه وضعی بود این صبحونه هه)سر میز هم کلی حرف زدیم و عکس گرفتیم و خندیدیم... البته سبب خیر زیادی هم شدیم چون اگه ما نمی خواستیم رو میزو صندلی هاشون بشینیم تا سال دیگه تمییزشون نمی کردند...البته صندلی ها رو وقتی از جامون بلند شدیم دیدم ااااا چقد تمییز شده همگی انرژی گرفتیم...نزدیک زمین تنیس یه وسطیه توپ بازی کردیم تیم علیرضا: شاهدخت سرزمین ابدیت( تیم بهنامترین:نگار-توحید قهرمانی(پدری)-آزاده ویوارا-رویای نیمه تمام-مهدی یزدی-مسعود-مجتبی و خود بهنام اقایی نسرین خانومی و محمدینوی کتونی(پسری با کفش های کتونی)و کوروش و علی خاموشیان و امید رحمانی(عکاسمون)بازی نکردند سنگ -کاغذ- قیچی(هیشکی-دو تا سنگ اوردن هم بهنام هم علیرضا) سنگ -کاغذ-قیچ(بهنام) سنگ-کاغذ-قیچی(هیشکی) سنگ -کاغذ-قیچی(بهنام) سنگ -کاغذ-قیچی(بهنام) تیم بهنام ۱۰ دقیقه وسط زمین بود...پرپرشدن بازیکن ها رو دیدیم تیم قدرتمند و سرفراز ما وارد زمین شد همین جا جاداره که از بل بگیرهای غیور تیم تشکر و قدردانی کنم:پویا کوشنده فر-علیرضا فروهر-سهیل اراکان پور عکاس عزیز پرشین بلاگ-امید رحمانی عزیز- هم از بازی عکس می گرفت و وقتی تیم ما وارد زمین شد زاویه روتغییر داد وسط بازی سه تا پیرمرد(با دل فوق العاده جوون) اومدن و واسمون شعر نگو نگو نمیام (هایده)رو خوندن...انقده حال داد بعد از وسطی استپ هوایی بازی کردیم... نگار هم که اسمش خرگوش بود با مخ خورد زمین...البته بعدا اسمش شد کوآلا بعد از تمام بدو بدوها و بازی ها یه اب بازی خفیف کردیم جهت دور کردن گرما ساعت ۲ بود ...عزممان را جزم کردیم که بریم پایین...برخی با اتوبوس رفتند(اتفاقا برخی که هی می گفتن که پیاده میایم ما) و من و ازاده ویوارا و نسرین خانومی و محمدینوی کتونی و مسعود و مجتبی و آمد و مهدی یزدی و علی خاموشیان پیاده رفتیم بعضی ها خداحافظی کردند و ما هم سه تا ماشین شدیم ساعت ۵ بود که از بچه ها خداحافظی کردم....ساعت ۶:۴۰ رسیدم خونه ساعت ۱۰ خوابیدم جای همه به شدت خالی بود و خدایی که در این نزدیکی است پای آن کاج بلند لای این شب بوها روی قانون گیاه روی اگاهی اب... انشا: ماه رمضان امسال را چطور به سر بردید؟ به نام خدا . . . . . . . بی او... . . . . . . . پایان. دیگه فایده ای نداره.... هیچی به هیچی...چهار دیواری های تنگ تر و تنگ تر و تنگ تر خیلی وقته که نور افتاب و نچشیدم و بوی گل و ندیدم و نم بارون رو نشنیدم... یه تیکه ذغال برمیدارم و یه مربع بزرگ می کشم روی دیوار سفید اتاق. حالا هم یه بعلاوه وسطش... فکر می کنی همه چی درست بشه؟! فکر می کنم که این تنها پنجره ی اتاقم یه روزی باز بشه...شاید . دیگه از پنجره های چوبی قدیمی هم کاری برنمیاد...اخه موریانه ها خوردنشون... صدمین پنجره (یکی از پست های قدیمی و کوتاه ام...یادش بخیر) ....... هـــــــــوی با تو ام (با خودم ام) تا کی می خوای چشماتو ببندی؟! ببینم اصلا حواست هست؟! اصلا حواست هست کجا پاتو میذاری؟! یا چه هوایی رو می کشی تو سینه ات؟! خیلی ها دور و برتند...می بینیشون؟؟؟ رضا رو چی؟ اونو هم می بینی؟ چشاتو باز کن... خوب باز کن رضا همون پسریه که تو مترو کارت شارژ می فروشه و دیستروفی عضلانی داره...همونی که به زحمت حرف میزنه یا به سختی خودشو معلق به میله ها نگه میداره. رضاها رو بشمار...رضای ۱ رضای۲ رضای ۳ و ... شاید وقتش رسیده که تو هم تکونی به خودت بدی...فکر نمی کنی زیادی تو دنیا جا تنگ می کنی؟!!! هـــــی با توام....یه تکونی بخور اخه...



....علیرضا فروهر زنگ میزنه و می گه کجای؟ منم می گم تو ایستگاه فلانیم(جمع که می بندم یعنی سوتی میدم !!! رویا میزنه زیر خنده و خودم هم خندم می گیره
)علیرضا می گه : با گل یخی؟ می گم :نه نمیاد. با گفتن اینکه تو ایستگاه فلانیم حدس میزنیم که تو یه قطار باشیم
)بازم منتظر دو تا دیگه از بچه ها وایمیسیم. 
من می گم حالا شما ببخش...بچه ها می گن واسه چی معذرت می خوای
=(بچه ها)
=(من)



این توپه یه دوباری افتاد تو دره که یه بارش رو علیرضا و یه بار دیگش رو مجتبی و دفعه بعدی رو هم مهدی یزدی دقیقا از وسط دره(عین این فیلم ترسناکاست صحنه)که سگ و گرگ ازش رد می شدند اود.
(بزن به افتخار تیم نجات)
منم که مانتوم سفید
(من تو تیم خوبه بودم)بهنام ترین رو حساب اینکه بازی بچه ها رو می شناسه شروع کرد به یاد کشی و هر کی رو که دوست میداشت رو خودش برمیداشت و هرکی رو که دوست نمی داشت پاس میداد تو تیم علیرضا
خواهش می کنم ... خواهش می کنم...من متعلق به همه ی وسطی دوستان ملتم هستم....اصلا اومدم تو زمین ببین چی شد ورزشگاه...ترکید
)-آمد-فرناز ارکان پور-سهیل ارکان پور-پویا کوشنده فر-نوید چهره سا-کوروش-میلاد و خود علیرضا(گویا نگار نخودی بود
اخه تو متن وبلاگش نوشته تو تیم ما هم بوده
)
در کل تیم های ضعیف همیشه اول میرن تو زمین تا بیشتر جلز و ولز کنند
(بچیا سوختین؟؟؟)
من چون پرتابم تو وسطی خوب نیست فقط دو بار توپ زدم که دفعه اول رو بچه ها کلی واسم تشویق کردن که بالاخره توپ دست سارا هم رسید
(البته یه بارش رو میلاد توپ بهم داد که گریه نکنم
بقیه رو یا میلاد میزد یا نوید یا علیرضا
)
یادم رفت کل بل هایی که گرفتیم رو بشمرم...فکر می کنم به ۲۰-۳۰ تایی رسید.تا نیم ساعت اول که هیشکی از زمین خارج نشد
بعدش بل هامون تموم شد بچه ها هی رفتن بیرون ولی با وجود سهیل همه دوباره اومدن تو(من اصلا توپ بهم نخورد
البته برخلاف تصور شوم بعضیا من خیلی هم وسط بودم و خیلی هم تو بازی...گفتم توپ خوب نمی ندازم ولی خداییش توپ خوب رد می کنم
)
ولی داغ به دلش موند که واسه دور بعدی که تیم بهنام میاد وسط(دوباره
)زاویه اش رو عوض کنه(هیچگونه مسولیتی با من نیست نقل مستقیم خودش با تحریف کامل و تمام اینجانب بود)
فقط یادمه که من آهو بودم....یه کروکدیل هم داشتیم که به خاطر اسمش خیلی معروف بود بعدش هی صداش می کردیم تندی سه تا امتیاز منفی گرفت
براش اسم انتخاب کردیم....زبونم لال اسمش رو گذاشتیم گاومیش 



نفسم بالا نمیومد...
کمی دوستانه نشستیم و رفتیم رستوران سنباد(تبلیغ نباشه
) و دلی از عزا در اوردیم
(این همون دل است که گفتم)
البته به خاطر شلوغی و از اینجور چیزا نبودااااااا باید ۶ میرسیدم .تاخیرم به حرف گرفته شدن اینجانب توسط یک اقای مسن بود که خودش یه پست طنز می شه که بعدا می نویسم





